تبليغاتX
لعل یار

لعل یار

دوستان گرامی سلام!

از این به بعد میتوان مطالب را در وبسایت ذیل دنبال نمود:

www.afghan-sokhan.com

تشکر

 

+ نوشته شده در  Tue 19 Apr 2011ساعت 22:38  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

شکر به چند

       شکر به چند

                           

ای دهن پسته شکر از لب لعل تو به چند

 کام جان تلخ شد از غصه و من حاجتمند

خلق حیران من و من همه حیران تو ام

تا  جهان است نګارا تو بخندان و بخند

تحفهء نیست مرا بهتر از این جان عزیز

چیست فرمان تو حرفی زن و لب بر لب بند

حاسدانت  همه  انګشت  تحسر  به دهن

عاشقان  تو  مګس وار هلاک  آن  قند

ګرچه منعم  کند از دیدن روی تو رقیب

من نه آنم که ز هر خار و خسی ګیرم پند

هر زمانم   هوس  دام  تو  افتد  در سر

(تا نګویی  که  اسیران  کمند  تو  کمند)

تو چنان مرغ خوش الحان و شکر ګفتاری

که عجب نیست  که صیاد تو افتد  در بند

من نګویم  که مرا خواب نمیباشد و خور

خواب من وصل تو و خوردنم آری سوګند

خرم آن  لحظه که خوابم  به حقیقت آید

جان به لب بینم  و لب  با دولب تو پیوند

بیش از این در سخنش نیست که میګفت اثیم

ای  دهن پسته  شکر از لب لعل تو به چند

 

 بیست و نهم جولای ۲۰۱۰

+ نوشته شده در  Tue 27 Jul 2010ساعت 10:4  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

چشم خواب زده

 چشم خواب زده

آمد آن  ماه،  چشم خواب زده

طره  آشفته،  زلف  تاب  زده

جام در دست بود وجامه حریر

مستِ مست از می وشراب زده

قطرهء  خوی  بروی  ګلګونش

شبنمی  بود  بر  ګل  آب  زده

چشم  بد  دور کاو به  نیم نګه

خنده  بر  روی  ماهتاب  زده

ګفتمش   لحظهء   بکن   تاخیر

مرو  از پیش  من  شتاب زده

بنشین   این  زمان  به  پهلویم

تا   که  مه  راهء  آفتاب  زده

خندهء   کرد  و  تیر  مژګانش

ګوییا   خنجر   آفتاب   زده

ګفت  ای   عاشق    بیابانګرد

که خیالت به سر سراب زده

شرط مشتاقی است مهجوری

رای عشق است بر صواب زده

خام  طبعی  و  پختګیت  چنان

ز آتش  عشق   تا  کباب  زده

رفت و از سر نرفت آرزویش

ګرچه  لطفیش بود  عتاب زده

سیل اشک از دو چشمم آید اثیم

در فراقش  شدم   سحاب  زده

 

بیست و نهم ماهء جون ۲۰۱۰

+ نوشته شده در  Tue 29 Jun 2010ساعت 23:30  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

اول شعر پارسی

از کتاب لباب الالباب بقلم محمد عوفی

 

در معنی آنکه اول کس شعر پارسی که ګفت

بباید دانست که اول کسی که شعر پارسی ګفت بهرام ګور بود که بهرام آسمان هنګام مقاتلت بر جویبار رزم او در روز بازار معرکه ارواح را من یزید کردی متاع حیات عظیم ارزان، در آن وقت که نکباء نکبت او وزیدن ګرفت و از ملک مر ویرا انزعاجی افتاد از راه ضرورت ببادیه رفت و نشو و نماء او در میان اعراب اتفاق افتاد و بر دقایق لغت عرب واقف و عارف ګشت و ګویند در عهد کودکی ذکی عظیم بود طبعی نقاد و ذهنی وقاد و نظمی سریع و خاطری مطیع داشت و با این وسایل و فضایل در خصم شکنی و دشمن فګنی بر مردان جهان فسوس کردی رستم دستان پیش او داستان مردی خود نیارستی زد و اسفندیار رویین تن در مقابلهء او چون اسفند بر آتش بیقرار بودی و او را شعر تازی است بغایت بلیغ و اشعار او مدون است و بنده در کتاب خانهء سر پل بازارجهء بخارا دیوان او دیده است و در مطالعه آورده است و از آنجا اشعار نوشته و یاد ګرفته از آن جمله این است که چون بمدد اعراب بفارس شد آمد و بر سریر مملکت اسقرار یافت و رایت دولت او مرتفع شد و مواد زحمت اعدا مندفع ګشت جماعتی از اقربا و خواص حضرت بخدمت او آمدند و ګفتند که ای پادشاهء ایام جوانی موسم کامرانی است و آنرا بتنهایی ګذرانیدن وجهی ندارد آب چشمهء حیات در قدح عزوبت عذوبت ندهد اجازت فرمای تا بجهت تو مخدرهء را از اقران و اکفا طلب کنیم و آن درهء خریدهء ناخریده را با جوهر ذات مبارک تو در سلک ازدواج کشیم، ودر آنګاه به عربی شعری به زبان آورد.  

وقتی آن پادشاه در مقام نشاط و موقف انبساط این چند کلمهء موزون بلفظ راند،

منم آن شیر ګله منم آن پیل یله    -   نام بهرام ګور و کنیتم بو جبله

پس اول کسی که سخن پارسی را منظوم ګفت او بود و در عهد پرویز نوا خسروانی که آنرا باربد در صوت آورده است بسیارست فاما از وزن شعر و قافیت و مراعات نظایر آن دورست بدان سبب تعرض بیان آن کرده نیامد تا نوبت بدور آخر زمان رسید و آفتاب ملت حنیفی و دین محمدی سایه بر دیار عجم انداخت و لطیف طبعان فارس را با فضلاء عرب اتفاق محاوره پدید آمد و از انوار فضایل ایشان اقتباس کردند و بر اسالیب لغت عرب وقوف ګرفتند و اشعار مطبوع آبدار حفظ کردند و بغور آن فرو رفتند و بر دقایق بحور و  دوایر آن اطلاع یافتند و تقطیع و قافیه و ردف و روی و ایطا و سناد و ارکان و فواصل بیاموختند و فواصل بیاموختند و هم بر آن منوال نسایج فضایلی که نتایج طبع ایشان بود بافتن ګرفتند و زلف مسلسل بیان را بدست عبارت و استعارات تافتن آغاز کردند و بقلم زبان صور معانی را چهره کشایی پیش ګرفتند و در کارخانهء قریحت نقش بندی دیباء سخن زیبا انباز کردند و در آن وقت که رایت دولت مامون رضی الّه عنه که از خلفاء بنی العباس بحلم وحیا و جود و سخا و وقار و وفا مستثنی بوده است بمرو آمد در سنه ثلث و  تسعین و مایه در شهر مرو خواجه زادهء بود بنام عباس با فضلی بی قیاس در علم شعر او را مهارتی کامل و در دقایق هر دو لغت اورا بصارتی شامل در مدح امیر المومنین مامون بپارسی شعری ګفته بود و مطلع آن قصیده اینست،

ای رسانیده به دولت فرق خود تا  فرقدین   -    ګسترانیده به جود و  فضل  در عالم  یدین

مر خلافت را تو شایسته چو مردم دیده را  -   دین یزدان را تو بایسته چو رخ را هردو عین

  و در اثناء این قصیده میګوید،

کس برین منوال پیش از من چنین شعری نګفت - مر زبان پارسی را هست تا این نوع بین

لیک زآن ګفتم من این مدحت ترا تا این لغت     -  ګیرد از مدح و ثناء حضرت تو زیب و زین

چون این قصیده در حضرت خلافت روایت کردند امیر المومنین او را بنواخت و هزار دینار عین مر ویرا صلت فرمودند و بمزید عنایت عاطفت مخصوص ګردانید و چون فضلا آن بدیدند هرکس طبیعت بر ګماشت و بقلم بیان بر صفحهء زمان نقش فضلی نګاشت، بعد از وی کس شعر پارسی نګفت تا در نوبت آل طاهر و آل لیث شاعری چند معدود خاستند و چون نوبت دولت آل سامان در آمد رایت سخن بالا ګرفت و شعراء بزرګ پیدا آمدند و بساط فضایل را بسیط کردند و عالم نظم را نظامی دادند و شاعری را شعار ساختند. 

 

+ نوشته شده در  Sat 26 Jun 2010ساعت 8:51  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

خاطرهء یک روز و بهاریه

 

تقدیم به دانشمند ګرانمایه آقای ولی احمدی (پرخاش)

خاطرهء یک روز

دی برفتم بسوی دانشگاه     -  زانکه در سر هوای عرفان بود

این هوا و هوس مرا چندی -   در دل اندر همیشه پنهان بود

صبح بود و هوای تیره و تار-  بر فراز ابر های نیسان بود

دل من تنگ و آسمان دلتنگ-  من خموش، آسمان بگریان بود

رفتم آنجاکه شیخ شاب شود -  در حصاریکه حسن خوبان بود

بعد از اندی رسیدم آنجایی  -  که مرا عهد بود و پیمان بود

بگذشتم ز رهروی باریک  -  هیچ نقشی مگو ز انسان بود

ناگهان در میان حجرهُ تنگ - دیدم آنجا کسیکه پنهان بود

دیدم آنجا نشسته بود کسی -  نگهش سختکوش وحیران بود

نیک دیدم (ولی پرخاش) است -اوکه استاد این دبستان بود

اوستاد و ادیب و دانشمند  -   به مثال آفتاب رخشان بود

ظاهرش نیک بود ودرباطن- مظهرلطف ومهر واحسان بود

به ادب پیش او شدم کانجا  -  پای همت مرا چه لرزان بود

خواستم اندکی نویسم لیک  - خامه ام نزد او خموشان بود

سخنی چند گفت و بشنیدم  -  که همی دُرّ ولعل ومرجان بود

لحظه‌ء بعد گاهء تودیع شد - شدم آنجا که صحن و میدان بود

بخت بد بین که راه گم کردم-آن کجاییکه سهل و آسان بود

همه از بهر راه آنجایند   -  من سر گشته را چه نقصان بود

 دیدم آن دستگیر رهبر را - باز راهم نمود و رهبان بود

او که (استاد غوریانی) را  -  اندر این راه نیز جویان بود

میشدیم ودرآن مقام عجیب - دیده ام فرش مقدم شان بود

هردو رفتیم نزد آن مهتر - اوکه خود فیلسوف دوران بود

به ثنایش زبان گشادم لیک - به توانی درآن که نتوان بود

دیدم آنجا دو بحر موّاجی - هردو لبریز دُرّ  غلطان بود

دیدم آنجا در آن کرانه (اثیم) - دانه های ګهر بدامان بود

این چنین بود قصهء دیروز- کاش هرګز ورا نه پایان بود 

ششم اپریل سال ۲۰۱۰  

 

 استاد سمندر غوریانی - دانشمند والامقام افغان

ولی احمدی پرخاش - دانشمند ګرانمایهء افغان و استاد پوهنتون برکلی

 

                                                                  بهاریه

(نوبهار  آمد  و شد  زنده  جهان بار دگر)*

تازه  شد  عالم  از  انفاس  گهربار  دگر

سردی  دی و غم  باد خزانی طی  شد

 وقت جام است و صراحی و دو سه کار دګر

 سوسن و سوری و سنبل همه در جوش وخروش 

حاش للة  که  نبینم  به  چمن  خار دگر

آخر  ای بلبل  سودازده  باز آ  به  چمن 

تا که از نگهت گل  مست شوی بار دگر

من که در سر همه سودای تو دارم یکسر

دل  نبندم  به  سر  طرهء  طرار  دگر

عهد بستم که نبندم به جز از عارض تو

دیده  بر  ماهء دگر، چشم  به دلدار دگر

نه من  از  روز  ازل مست  شراب دگر

می  نیابی  به  جهان  نیز  تو هشیار  دگر

بسکه مدحت همه در وصف بهار است (اثیم)

شکر  شکر همان  به  که   به  گفتار  دگر

*استاد خلیلی

 بیستم اپریل ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  Wed 17 Mar 2010ساعت 0:59  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

میلاد نبی

در وصف میلاد با سعادت فخر آدم و عالم حضرت محمد مصطفی (ص) 

آنکه با نور عیان بر سر بازار آمد

هرچه از جنس ګران بود خریدار آمد

عالمی تشنه صفت ازپی دیدار آمد

او که بی مثل و نظیر است به یکبار آمد

                                  وه چه نوری زپس پردهّ اسرار آمد

نور مه در دل شب خیره بدنبالش شد

غافلان را خبر از خوبی اعمالش شد

عارفان و همه عرفان به یک خالش شد

انس و جن را همه اخبار ز احوالش شد

                               بهر آګاهی حق بر در هشیار آمد

چو به یک لحظه عیان ګشت از اولطف نظر

دیو دد را به فنا کرد و به یکبار  حذر

در دل و دیدهّ شیطان بفرست تیر خطر

کرد او را ز ازل تا به ابد خون جګر

                           شکر لله به جهان قافله سالار آمد

سینه اش پاک، الم نشرح ضمانت میداد

بر مقامش دل قرآن شهادت میداد

این دو الفاظ به عشاق قناعت میداد

وین مبارک به جهان درګه امانت میداد

                    شاهد کون و مکان سرور و سردار آمد

ای شفا بخش دل بسمل و حیران اثیم

زینت آرای و فرح بخش ګلستان اثیم

هم تو فرماندهء این بنده و فرمان اثیم

بفدای تو سرو صدر و دل و جان اثیم

                   عید فرخنده مبارک که چنین یار آمد

 سال ۲۰۰۵

+ نوشته شده در  Fri 12 Feb 2010ساعت 14:51  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

سبک هندی

 

سبک یعنی انحراف از نورم

سبک همیشه از طریق مقایسه قابل ادراک است چنانچه رنګ ها در تقابل یکدیګر خودرا نشان میدهند. اګر یک غزل بیدل را در دیوان سعدی بګذاریم خود را کاملآ مشخص نشان میدهد، اما اګر یګ غزل حافظ را در دیوان خواجو قرار دهیم، شاید برای متخصصان نیز قابل تشخیص نباشد. پس دیوان سعدی یک هنجار یا یک نورم است که غزل بیدل در قیاس با آن نورم، انحراف از آن نورم دارد. بنابراین دارای سبک است.  اما در بارهء غزل حافظ در دیوان خواجو میتوان ګفت که حافظ نسبت به نورم خواجو سبک ندارد. با ذکر چنین استدلال میتوان ګفت که هیچ نوشتهء نیست که سبک نداشته باشد، و هیچ سبکی را جز از طریق مقایسهء نورم و درجهء انحراف از آن نورم نمی توان تشخیص داد. و به این نتیجه میرسیم که سبک یعنی انحراف از نورم.

سبک نخستین ادوار شعرفارسی (عصر سامانی) یک نورم است و انحراف از این نورم، سبک غزنوی است و سبک غزنوی خود یک نورم است که انحراف از آن، دو سبک قرن ششم را (آذربایجانی و عراقی)، که هر کدام یک نوع انحراف از نورم بشمار میروند و دو سبک مستقل اند، تشکیل میدهدو مجموعهء این دو سبک خود نورمی است که انحراف از آن شعر عصر تیموری را سبک میدهد و انحراف از نورم عصر تیموری چیزی است که به سبک عصر صفوی می انجامد، همانکه عمومآ به سبک هندی نامیده میشود.  و سبک هندی به دو ګروه تقسیم شده است: سبک هندی (بیدل) و سبک اصفهانی (صایب).

قبل از هرچیز یک اصل بسیار مهم علم سبک شناسی قابل یادآوریست که در مطالعهء (نورم) و (انحراف از نورم) بودن یا نبودن یک عنصر یا عناصر آنقدر اهمیت ندارد که (بسامد) آن عنصر یا عناصر.

اندر غرل خویش نهان خواهم ګشتن   -    تا بر دو لبت بوسه زنم چونش بخوانی.

آورد کلمهء (چونش) در این شعر از ویژګیهای شعر سبک خراسانی است که ازدورهء  رودکی آغازیده و الی دوران عطار دیده میشود. فلهذا آورد همچون کلمات در دیوان شعرای سبک خراسانی بسامد بالا و چشمګیری دارد و از اینرو مطالعهء یک عنصر خاص در سبک شناسی آنقدر مهم نیست که مطالعهء بسامد بالا.

از مجموعهء تقریبآ بی نهایت عناصر سبکی که بیدل را از شاعران دورهء تیموری و حتی صایب جدا میکند، در اینجا فقط به چند عامل مرکزی توجه شده است:

افزونی بسامد تصویرهای پارادوکسی

تصویر هایی اند که دو ترکیب به لحاظ مفهوم یکدیګر را نقض کنند، مانند (سلطنت فقر) ، (ارزانتر از مفت)، و (هیچ کس). 

افزونی بسامد حسامیزی

یعنی تعبیری که حاصل آن از آمیخته شدن دو حس به یکدیګر خبر دهد، مثل (سخن شیرین) که متشکل از حس شنیداری و حس ذایقه است.  و هیچ کس از ګوینده نمیپرسد که آیا سخن را زیر زبان قرار داده یی و مزه نموده یی؟  اما اګر این نوع تعبیرات از ناحیهء تکراری روزمره خارج شوند حتی اهل ادب نیز در تمام موارد قبول نمی کنند. (جیغ بنفش) ترکیبی است که به تکرار در اشعار نو آمده است اما مخالفان شعر نو این عبارت را بی معنی میدانند در حالیکه چیزی است شبیه ترکیب (سخن شیرین).  نمونه های حسامیزی در اشعار بعد از دورهء مغول افزایش یافت و بسامد آن در سبک هندی بالاخص در شعر بیدل بالا رفت. مثال:

 

-                      توان به دیده شنیدن، فسانه ای که ندارم،  یا

-                      رنګ ها خفته است بیدل در صدای عندلیب،  یا

پنهان تر از بو در رنګ سازیم.    

افزونی بسامد وابسته های خاص عددی

اګر بګوییم (یکبار بخند) نظام بیان عددی در هنجار طبیعی برای همه اهل زبان یکسان است. اما اګر بګوییم (یک شکر بخند) تا حدی از هنجار عادی خارج شده ایم.  در سبک هندی آورد وابسته های عددی به حدی متنوع و ګسترده است که سرحدی برای آن نمیتوان قایل شد. این عنصر به چهار ګروه تقسیم شده که یکی از دیګر پیچیده تر اند. 

نمونهء ګروهء اول: که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم

نمونهء ګروهء دوم: ابجد اظهار هستی یک سحر رسوایی است 

نمونهء ګروهء سوم: کنون چون اشک یک افتادګی زنجیر می خواهم

و نمونهء ګروهء چهارم: طول صد عقبی امل صرف است بر پهنای من   

افزونی بسامد تشخیص

 تشخیص یعنی افعال و حرکات انسانها را به اشیاء سپردن. حرکت تصویرهای برخاسته از تشخیص از ساده ترین نوع به سوی پیچیده ترین نمونه ه ها و از بسامد های اندک به سوی بسامد های بالا میرود.

به خیال چشم که میزند قدح جون دل تنګ ما – که هزار میکده می دود به رکاب ګردش رنګ ما

ګویا این میکدها  انسانهای اند که در حال دویدن اند و ګردش رنګ نیز یک حالت جسمانی است. 

افزونی بسامد ترکیبات خاص

زبان فارسی در میان زبانهای جهان به قول زبانشناسان به لحاظ امکان ساختن ترکیب در ردیف نیرومندترین زبان هاست. شاعران فارسی زبان در قدرت ترکیب سازی یکسان نیستند.  در شعر خراسانی توجه به ترکیب ها و هم نوع ترکیب ها با شعر آذربایجانی (خاقانی و نظامی) متفاوت است و در شعر شاعران سبک عراقی نیز تفاوت هایی دیده میشود.  حتی حافظ و سعدی توجه شان به  ترکیب سازی یکسان نیست. چند مثالی از ترکیب های بیدل چنین است: کدورت انشاء، طپش ایجاد، حیرت صدا، و خجلت نقاب.

افزونی بسامد تجرید

تجرید یعنی انتزاع یک یا چند خصوصیت است از یک شی و آن امر منتزع را مورد حکم قرار دادن.  از ساده ترین نوع تجرید در استعاره دیده میشود، مثل (چشم روزګار) و از جمع پیچیده ترین تجرید در این شعر دیده میشود:

عافیت سوز بود سایهء اندیشهء ما – در این مصرع  ګویا اندیشه شخصی است که سایه دارد.

افزونی بسامد اسلوب معادله

اسلوب معادله یک ساختار نحوی است که بعضی آنرا تمثیل خوانده اند. این عنصر نیز در سبک هندی بسامد بالایی دارد و صا‎یب در این امر بیشتر از بیدل پرداخته است. 

مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس – ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را. 

شبکهء جدید تداعی در پیرامون موتیوهای قدیم و ایجاد موتیوهای جدید

(ګل و بلبل) و (شمع و پروانه) موتیو هایی اند که بین شاعران ادوار قبلی رایج بوده اما داخل ساختن موتیو های جدید مانند: کاغذ آتش ګرفته، شیشهء ساعت، خواب مخمل، ګلهای تصویر، از خصوصیات سبک هندی میباشند. در اینجا با استفاده از یک بیت بیدل بسنده میکنم:

 

که دارد طاقت همچشمیی ظرف حباب من

محیط از خود تهی ګردید تا (بیدل) برون آمد.

ګردآورنده: م. اثیم رحیمی

از کتاب شاعر آیینه ها -نویسنده شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  Thu 24 Dec 2009ساعت 13:12  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

اندر این محفل

         

 

           اندر این  دنیا خدا را هیچ کس بیدار نیست

                                             دیده ها  باز  است  اما  همت دیدار نیست

           یک  دو  روزی  بیش  نبود  اعتبار  زندگی

                                              آه  برخیزید  یاران  فرصت  بسیار  نیست

           این سفر را بازگشتی نیست هان غافل مباش

                                              هر نفس را مغتنم بشمار کش تکرار نیست

           جام دل را  از شراب  دوستی خالی مدار

                                               دُرد این میخانه هم در خانهء خمار نیست

            حسرتا  کز ملک گردان عجم مردی نماند

                                               تا به او گویم به جز ناهید علم بردار نیست

            گه  قشون  سرخ آید  گه هوستازان غرب

                                                گو بدشمن کشورم میدان استعمار نیست

           گوش دار ای هموطن ای جان بقربان تو باد

                                                این  وطن  منزلگهء  بیگانه  و اغیار نیست

            اتفاق  ما  و  تو  آباد  سازد  خانه  را

                                                ورنه این ویرانه را در هیچ جا معمار نیست

                          دست بر دستی گذار و رای بر کاری گمار

                          عشق میهن را اثیما حاجت گفتار نیست

+ نوشته شده در  Sun 12 Jul 2009ساعت 21:49  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

قراری با دلم

                

                                قراری   با   دلـم   بستی و  رفتی

                                                  قرار  من همـی  خستی  و رفتی

                          لبت  تا   دوش   بگشودی  نگـارا

                                                  لب   پیمانه  بشکستی  و رفتی

                          لگام  عشق  شو رانگیز  شیرین

                                                  به پای عاشقان بستی  و رفتی

                          دل   دلداده  گان   بی  قـرار ات

                                                  بدیدی  پـر ز  دردستی  و رفتی

                          چــو بشنیدی زما وصف جمالت

                                                 چوبرق ازپیش ما جستی ورفتی

                          بــه  زلفت سنبل  و بر بارهء قد

                                                چومیگفتم که سرو استی ورفتی

                                  اثیمت را چـو  دیدی  طوطی آسا

                                  فقط گفتی که نغز استی و رفتی

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Apr 2009ساعت 13:39  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

کشتگان این وطن

  

                        "حرص قانع نیست بیدل ورنه از ساز معاش

                                                            آنچه را در کار داریم اکثری در کار نیست"

این شعر حضرت ابوالمعانی بیدل را استاد بینش ګرامی در یکی از بزم های انجمن سخن به اقتراء ګذاشتند و این بنده شعر میهنی ذیل را سرود:

         ********         ********

   کشتگان این وطن را محشری در کار نیست

   محشری اینجاست آری،دیگری درکار نیست

   روزگار  عمریست می چرخد  به کام  رهزنان

   آخر   اینجا  کاوهء  آهنگری  در  کار  نیست

   اشک  و  آهء  بی نوایان  کارگر  هرگز  نشد

   دلنوازی، دلستانی، دلبری  در کار  نیست

   عقل  تاءثیری  گرفت  از  رنگ و بوی  آرزو

   عشق را نازم که گوید رهبری درکار نیست

   کشتی  نفس آنقدر  بار  گرانی  میکشد

   کز  برای  ایستادن لنگری  در کار نیست

   با پیمبر گفت جبرییل اندر آن شام عروج

   شوق دیدار ار بود بال و پری در کار نیست

   آری آری همتی  ای شهسواران  وطن

   اندر اینجا رهبر کور و کری در کار نیست

   حقه بازی کی سرآید، حقه گو در افگند

   نقش بازی، ساحری، جادوگری در کار نیست

   آتش  آلام ما  همواره می سوزد  اثیم

   شعلهء پاینده را خاکستری در کار نیست

 

* کاوهء آهنگر - شخصی که برعلیه ضحاک خونخوار قیام کرد و او را در کوه مازندران زندانی ساخت و سرانجام آفریدون عادل را بر سریر شاهی نشاند. 

 

+ نوشته شده در  Thu 18 Dec 2008ساعت 19:0  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

تحقیقی در باره’ حافظ

 

 

حافظ از معتقدان است گرامی دارش  - زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست

خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی از شعرای نامدار و مشهور فرن هشتم میباشد. دیری از وفات افصح المتکلمین شیخ اجل سعدی شیرازی نگذشته بود که حافظ بدنیا آمد.  معاصران حافظ عبارتند از:- خواجوی کرمانی، کمال خجندی،عماد فقیه، سلمان ساوجی، و شاه نعمت اله ولی.  قدیمی ترین شعر حافظ چنین است که به مدح جلال الدین مسعود شاه سروده :

خسروا،   دادگرا،   شیر دلا، بحر کفا –  ای  جلال  تو  به  انواع   هنر   ارزانی

همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد – صیت مسعودی و آوازهء شه سلطانی ... 

حافظ و شاه شیخ ابواسحاق:

شاه شیخ شاعر و شاعردوست بود، و سرخوش و عیاش. حافظ این غزل را:

"روز هجران و شب فرقت یار آخر شد – زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد"

به پیشواز او سرود و چندی بعد حق دوستی را با این قصیده:

"سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد – چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد

جمال چهرهء اسلام شیخ ابو اسحاق    - که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد..."

 ادا کرد.  غزل دیگر را که به ارتباط شکست شاه شیخ سرود چنین است:

"یادباد آنکه سر کوی توام منزل بود – دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

راستی خاتم فیروزهء بو اسحاقی – خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود..."

 حافظ و امیر مبارز:

امیر مبارزدر چهل سالگی توبه کرده بود. او خشک مغز و بی احساس بود. درتمام شهر محتسب بسیار گماشته بود.در میخانه هارا همه ببست و زبان نی و چنگ را همه ببرید.  حافظ این مرد را در اشعارش محتسب نامیده بود:

"دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند – پنهان خورید باده که تعزیر می کنند"     یا:

"درمیخانه ببستند خدایا مپسند – که در بستهء تزویر و ریا بگشایند"

حافظ و شاه شجاع:

شاه شجاع پسر امیر مبارز بود.  او برای بدست آوردن دل بسیاری از دانشمندان آنانرا فراخواند و حافظ که در چشمهای وی جای گرفته بود برایش چنین سرود:

"سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش -  که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش". 

حافظ تلخ ترین ایام زندگی خویش را سپری مینمود.او یگانه فرزندش را ازدست داد:

"دلا دیدی که آن فرزانه فرزند – چه دید اندر خم این طاق رنگین

به جای لوح سیمین در کنارش- فلک برسر نهادش لوح سنگین"

حافظ تازه این شعر را سروده بود که همسر نازنینش در گذشت.  باری گفته بود که :

"مرا در خانه سروی هست کاندر سایهء قدش – فراغ از سرو بستانی وشمشاد چمن دارم".  آری چنین همسری را که همچون پری از عیب بری بود این بار برایش چنین سرود:

"آن یار کزاو خانهء ما جای پری بود – سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود".  چندی بعدشاه شجاع بزرگترین دوست ا و ووزیر دانشدوست خود را یعنی قوام الدین محمد صاحب عیار را به قتل میرساند. حافظ در وصف او گفته بود که:

"هزار نقد به بازارکاینات آرند – یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد"، و اینک باید گفت:

"در کف غصهء دوران دل حافظ خون شد – از فراق رخت ای خواجه قوام الدین، داد".

در این ایام شاعری بنام عماد فقیه میزیست که در بازار خرافات کرامات میفروخت.  نامبرده گربهء داشت تیزهوش و دست آموز که هنگام نماز این گربه نیز خم و راست میگردید.  اما حافظ نکته سنج عماد را با یک غزلی آبدار فاش نمود:

"صوفی  نهاد  دام  و سر حقه  باز  کرد –  بنیاد  مکر  با  فلک  حقه باز کرد

ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست – غره مشو که گربهء عابد نماز کرد"

چندی بعد شاه شجاع با حافظ چنان دشمنی و حسادت میورزد که حتی یکی از شعرهای حافظ را دست آویزی برای کفر گویی او قرار میدهد:

"گر مسلمانی از این است که حافظ دارد – آه اگر از پی امروز بود فردایی"

حافظ این بار در دام مرگ قرار میگیرد اما بوسیلهءیک مردعالم بنام  مولانا زین الدین ابوبکریک  بیت دیگر پیشتر از بیت ذکرشده اضافه مینماید:

"این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت – بر در میکدهء با دف و نی ترسایی"

و بدین ترتیب خودرا از چنگال مرگ نجات میدهد.

ولی حاسدان وی را چنان ملال میسازند که ناچار از شیراز دلگیر میشود:

"سخندانی و خوشخوانی نمی ارزند در شیراو- بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم"

"ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز - خرم آنروز که حافظ رهء بغداد کند"

 سفر بغداد میسر نیفتاد و حافظ رو سوی یزد مینماید و به یزدیان مینویسد:

ای صبا با ساکنان شهر یزد ازما بگوی

کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گرچه دوریم از بساط قرب، همت دور نیست

بندهء شاهء شماییم و ثنا خوان شما

ای شهنشاهء بلند اختر خدارا همتی

تا ببوسم همچو گردون خاک ایوان شما

او تقریبآ در سال 764 به یزد رفت اما شاه یحی هرگز به حافظ التفاتی ننمود و حافظ نومید چنین بنوشت:

"دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن – در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحی    -  یارب بیادش آور درویش پروریدن"

مردم یزد نیز چندان قدرش را نداستند،

"خرم آن روز کز این منزل ویران بروم – راحت جان طلبم وز پی جانان بروم"

و بالاخره به یاری جلال الدین تورانشاه دوباره به شیراز رفت.  چندی بعد به خواهش سلطان محمود شاه عازم هند میشود اما تلاطم بحر مانع این سفر میگردد وناچار نامهء به محمود شاه میفرستد و مینویسد که:

"دمی با غم بسر بردن جهان یکسر نمی ارزد – به  می  بفروش  دلق  ما  کز این بهتر نمی ارزد

بس آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود – غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد"

شخصیت ادبی حافظ:- 

انقلاب حافظ در غزل

قبل از حافظ قصیده زیاد مروج بود و غزل که اوجش در زمان مولانا و سعدی بوده، پیش از حافظ تک مضمون بوده و مضمون آن سراسر عشق بود. چون مولانا و سعدی کار را به جایی رسانیده بودند که ازآن بالاتر نمی شد، حافظ به راهی دیگری قدم میگذارد و به  ابداع میکوشد.  حافظ غزل عارفانهء مولانا را با غزل عاشقانهء سعدی پیوند میزند و به ابیات غزل استقلال میبخشد. و این سبک مشخص او میباشد.

 فضل، فرهنگ، و مقام علمی حافظ

از دیوانش بر می آید که از دانش های گوناگون زمانش که در شیراز رایج بوده، بهره برده.  او در قرآن شناسی نیز مقام بلندی داشته و به قرائت های هفتگانه و روایتهای چهارده گانه هم وارد بوده.  در علم کلام نیز مهارت داشته و تلمیحات کلامی نظیر جبر و اختیار، نظریهء کسب و معاداندیشی جز مهمترین مضامین و معانی شعر اوست.  ناگفته نباید گذاشت که حافظ شاگرد و همسخن بزرگترین متکلم قرن هشتم یعنی قاضی عضدالدین ایجی بوده. 

 عرفان و اخلاق حافظ

حافظ چه در عرفان عملی سیر و سلوک و تهذیب نفس، چه در عرفان فلسله آمیز نظری،و چه در مکتب عاشقانهء عرفای فارسی و یا عربی مقام ممتازی دارد.  تلمیحات او در ادبیات فارسی کم نظیر اند. حضرت جامی در کتاب نفحات الانس ، ص 614 می فرماید: "سخنان حافظ چنان بر مشرب این طبقهء صوفیه واقع شده است که هیچکس را آن اتفاق نیفتاده.....".   فلسفهء اخلاق او نه به زهد و ترس و تعصب بلکه به اخلاق عارفانه و رندانه متعلق است یعنی آزادگی از ریا، حرص، و دروغ.   

 اندیشه و فلسفه در شعر حافظ

او ژرف اندیش و راز بین است.  باریک اندیشی و اصابت رای و اصالت فکر او از بسیاری فیلسوفان حرفه یی فراتر است.  در فلسفهء اسلامی مجال ابتکار محدود بوده و فیلسوفان به مسائل محدود سنتی میراثی می اندیشیدند و تکروی فکری خلاف عادت بود.  فلسفهء او فلسفهء حیات است و به قول شبلی نعمانی در شعرالعجم پرورش و گسترش فلسفهء خیام است.  در فلسفه به بوعلی سینا و فارابی نمیرسد اما با خیام و حلاج مقایسه میشود.

 سخنوری و صنعتگری

حافظ طبع فصیح دارد و فصاحت آفرین است.  ظریفترین مسئله در شعر وی صنایع ادبی لفظی و معنوی ایهام است که شعر حافظ مالامال آن است.  سر مشق اصلی فصاحت حافظ قرآن است که از آن به نهایت درجه سود برده است. اقتباس او ازلفظ و معنای  شعرای پیشین چندان عمیق است که اگر به آن غارت تعبیر کنیم نا محترمانه و نامنصفانه است چرا که حافظ آنرا تازه تر و زیباتر ادا کرده است. 

موضوع مهم دیگر اعتنای وی به بیان ملیح محاوره است مثل: " که مپرس" "بهتر از این" "یعنی چه" "غم مخور" "چه شد" " جان شما".

مسئلهء بعدی سلامت نحو جملات در شعر اوست. 

مانند: "حاشا که من بموسم گل ترک می کنم..."و "فاش میگویم و از گفتهء خود دلشادم...".

اگر بخواهیم اینها را بشکل نثر بنویسیم اصلا محل اجزای جمله تغیر نمی کند. بیشتر ردیف ها به صفت "فعل" آمده اند و ردیف اسمی بسیار کم استفاده شده، تقریبآ ده بر یک.

 اسطوره سازی حافظ

نخستین وجه امتیاز و اهمیت هنری اوست.  یعنی در آفریدن اشیاء و اشخاص فرا-واقعی (نه واقعی و نه غیر واقعی) در واقعیت فرا زمانی و فرا مکانی. 

مثال:  پیر مغان از ترکیب (پیر طریقت و پیر میفروش)، دیر مغان از ترکیب (خانقاه و خرابات)، می (با سه چهرهء ادبی، عرفانی، و انگوری)، رند از ترکیب (صوفی کامل و گدای ره نشین دردنوش یک لاقبا) و جامش نیز جام عادی نیست بلکه جام جهان بین یا جهان نما میباشد.

 رند و رندی حافظ

  از برساخته های حافظ است.  از یک سو انسان کامل را از عرفان میگیرد و از سوی دیگر به معنی اصلی اش که شخص لاابالی و آزاده است و در برابرارزش های تحمیلی و دروغین طغیان میکند، باز میگرداند. رند دیگر را برعلیه زاهد می آفریند.  و رند آخر را برصورت خود (حافظ) میپردازد.  و این رند را با صفاتی چون اهل توکل و تساهل،اهل ظرافت و زیبایی های زندگی، اهل نیاز و شکسته دلی در برابر خداوند، و اهل عشق می آفریند.  این رند چون خود او نظرباز و نکته گو، بیزار از زهد و ریا و منکر طامات نام و ننگ و صلاح و تقوا و جاه و مقام بی اعتبار دنیوی است. کلمهء رند و رندی را در دیوانش در حدود هشتاد بار بکار برده است. 

 حافظ و موسیقی

خوشخوانی و خوش لهجگی، به اقتضای قرآن شناسی، حدیث مشهوریست در شعر وی زیرا حافظ قرآن را به ترتیل و تغنی میخوانده. 

او از خوشترین بحور عروضی استفاده کرده و بحر دلنشین رمل بر وزن "در ازل پرتو حسنت.." را 139بار از جمع 495 غزل  در دیوانش بکار برده.  در دیوانش حتا یک نمونه از کاربرد اوزان نامطبوع موجود ندارد.  مسئلهء دیگر از نشانه های مهارت وی در موسیقی هم آوایی و هم نوایی است.  او بیش از هر شاعر دیگر از واج آرایی استفادهء اعظمی نموده، یعنی از کاربرد هنرمندانهء مکرر یک حرف بیش از حد عادی در یک مصراع

نظیر: "خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد" و "رسم عاشق کشی و شیوهء شهرآشوبی". 

 فال حافظ

هر هنر راستی چند وجهی و چند گونه میباشد مثال لبخند ژوکوند. در قدیم به دیوان او "لسان الغیب" لقب داده بودند که بعد ها این صفت به خود شاعر اطلاق گردید. داستانهای بسیاری راجع به راست افتادن فال حافظ موجود است.  مثال:در هنگام تدفینش برای رفع منازعه (ملا های وقت جسد حافظ را میخواستند به بیرون شهر انتقال دهند" به اشعارش رو آوردند و به این وضاعت حافظ فرمود  "قدم دریغ مدار از جنازهء حافظ - اگر چه غرق گناهست میرود به بهشت "و اهلی شیرازی که نظر به وصیت نامه اش میخواست در نزدیکی های مقبرهء حافظ دفن شود، اما هوا خواهان حافظ تردید میکردند،سرنوشت با فالی چنین رقم زده شد: "رواق منظر چشم من آشیانهء تست -کرم نما و فرود آ که خانه خانهء تست."

در واقع او نه دارای کشف و کرامات بوده و نه مدعی آن، ولی صدق داشته.  غیب دان نبوده اما به ژرفی و گستردگی زیسته است.

وجوه امتیاز دیگر، طربناکی و روح امیدواری و عشق و آرزومندی است که در دیوانش موج میزند: "مژده ایدل که مسیحا نفسی می آید.."،" یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور.." "نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد...".  طنز و تجاهل العارف و ملاحت نیز جای خود را دارد.  طنز اوبرعکس سعدی و زاکانی به هزل نمیرسد، چه رسد به هجو و بد زبانی و دریدن پردهء عفاف. 

 حافظ هم مضمون گراست و هم معنی گرا

به یک تعبیر قدیمی میتوان شعرا را به دو دسته تقسیم کرد:

شعرای لفظ گرا مانند: انوری،خاقانی، و عنصری...

شعرای معنی گرا مانند: ناصر خسرو، عطار، و مولانا...

اما بعضی شعرا به هردو دسته متعلق اند نظیر: رودکی، نظامی، سنایی، خیام، سعدی، و حافظ. 

 مضمون – یعنی معنی جزئی متکی به مناسبات لفظی و رایج در سنت شعر که با موجودات و روابط شعری سرو کاردارد.

معنی – فکر و فرهنگی که لزومآ شاعرانه نیست اما در شعر بیان میشود

 مضمون سازی:

شراب خورده وخوی کرده می روی به چمن

که  آب  روی  تو  آتش  در  ارغوان  انداخت

به بزمگاهء  چمن  دوش  مست  بگذشتم

چو  از دهان  توام  غنچه در گمان  انداخت

ز شرم آن که به روی  تو  نسبتش  کردم

سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت

در همین بیت به معنی آفرینی نیز میپردازد:

نبود  نقش دو عالم  که رنگ  الفت بود -

زمانه  طرح محبت نه  این زمان  انداخت                            

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش  

هوای مغبچگانم در این و آن  انداخت                          

کنون به  آب می لعل خرقه  میشویم 

نصیبهء  ازل  از  خود  نمی  توان  انداخت                           

مگر گشایش حافظ در این خرابی  بود 

که بخشش  ازلش  در می مغان انداخت

یا: چشم حافظ زیربام قصر آن حوری سرشت 

شیوهء جنات تجری تحت الانهارداشت

 عظمت هنری حافظ این است که در عین سخنوری و رعایت لفظ، حانب معنی را فرونگذاشته بلکه مقدم داشته. او بیش از هر شاعر دیگر از پیشینیان خود یعنی از سنایی،عطار،خاقانی،نظامی... بهرهء زیاد برده است. کمال الدین اسماعیل مشهور به "خلاق المعانی" که ازمضمون پردازترین  شاعران فارسی زبان است، استاد حافظ در شیوهء سخنسرایی است.  ثانیآ متآثر سخن سعدی نیز بوده است.  اما غزلهای ایهام پرورد خواجو استاد و مقتدای حافظ در غزلسرایی شمرده شده اند.  در این مورد چنین آمده است:

استاد غزل سعدی نزد همه کس اما - دارد غزل حافظ طرزسخن خواجو

 شباهتهای شعرهای حافظ با اشعار دیگرشاعران

سنایی:

آنکه مستغنی بد ازما هم بما محتاج بود

 ما به او محتاج بودیم او بما مشتاق بود (حافظ)

ساقیا برخیز و می در جام کن          

ساقیا برخیز و در ده جام را (حافظ)

 انوری:

نگر تا حلقهء اقبال نا ممکن نجنبانی           سلیما، ابلها، لابلکه محروما و مسکینا

حافظ:

خیال چنبرزلفش فریبت می دهد حافظ        نگر تا حلقهء اقبال  نا ممکن  نجنبانی

دانی غرضم ز می پرستی چه بود    تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم (انوری)

حافظ:

به می پرستی از آن نقش خود زدم برآب    که تا خراب کنم نقش خود پرستی را

خاقانی:

دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرس

دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس ( حافظ)

ای صبحدم ببین که کجا میفرستمت         نزدیک آفتاب وفا میفرستمت (خاقانی)

ای هدهد صبا به سبا میفرستمت            بنگر که از کجا بکجا میفرستمت (حافظ)

ظهیر فاریابی:

گیتی ز فر دولت فرماندهء جهان  -    ماند به عرصهء ارم و روضهء جنان

حافظ:

شد عرصهء زمین چو بساط ارم جوان -  از پرتو سعادت شاه جهان ستان

سپیده دم که هوا مژدهء بهاردهد  -  دم هوا مدد نافهء تتار دهد (ظهیر)

سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد - چمن زلطف هوا نکته بر جنان گیرد(حافظ)

 نظامی:                                                  حافظ

بیا ساقی آن جام آیینه فام                          بیا ساقی آن آتش تابناک

بیا ساقی آن بکر پوشیده روی                      بیا ساقی آن بکر مستور مست

هرچه خلاف آمد عادت بود                            در خلاف آمد عادت بطلب کام مکن

عطار:                                                     حافظ:

بیا که قبلهء ما گوشهء خراباتست                 بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

حدیث عشق در دفتر نگنجد                         که علم عشق در دفتر نباشد

درد هرکس به قدر طاقت اوست                    فکر هرکس به قدر همت اوست

کمال الدین اسماعیل:

ور  باورت  نمی کند  از بنده این دلیل          از   گفتهء   کمال   دلیلی   بیاورم

"گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر            آن مهر برکه افگنم آن دل کجا برم"

اما این بیت به نوبت تضمینی است از شعر مسعود سعد.

خامش چو پیاله با دل خونین باش (کمال)           

 با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام(حافظ)

 اوحدی مراغه ای:

کاین کار مشکلست و به خون جگر شود (اوحدی)             

آری شود ولیک بخون جگر شود(حافظ)

خلقی متحیرند دروی -  تا خود هوس کدام دارد (اوحدی)     

 ما و می و زاهدان و تقوی -  تا یار سر کدام دارد (حافظ)

 خواجو:                                                   حافظ:

همچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما              کاینچنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما

خرم آن روز که از خطهء کرمان بروم                 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

خرقه رهن خانهء خمار دارد پیرما                    روی سوی خانهء خمار دارد پیر ما.....

واپسین روزگار

در آخرین روزهای عمر خود،حافظ این غزل تب آلود را برای شاه منصور سرود:

"فاتحهء چو آمدی بر سر خستهء بخوان - لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان..."

 

 سرانجام این شاعر بی بدیل و بی نظیر داعی اجل را لبیک میگوید و راهی دیار ابدیت میشود. روحش شادباد!

 

منابع:

دیوان حافظ شیرازی (غنی - قزوینی)

بلبل باغ جهان حافظ (زندگینامه) - محمد کاظم مزینانی

بلبل باغ جهان حافظ (غزلنامه) - محمد کاظم مزینانی

حافظ نامه - بهاالدین خرمشاهی

دایرةالمعارف

+ نوشته شده در  Wed 15 Oct 2008ساعت 14:27  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

آنکه


    

   آنکه هر روز انتظار من است
   نفس سرد بی قرار من است
   آنکه در سینه می طپد هردم
   لاله گون قلب داغدار من است
   آنکه اسرار دل هویدا کرد
   چشم خونین و اشکبار من است
   آنکه پایان ندارد اندوه اش
   قصهء تلخ روزگار من است
   آنکه بر بخت من همی گرید
   شمع تابنده بر مزار من است
   آنکه خندان بود چو میگریم
   دلبر شوخ میگسار من است
   آنکه جادو نگاهش آموزد
   به جهان، نرگس نگار من است
   آنکه سرو چمن به پایش شد
   راست گویم که قد یار من است
   آنکه هر روز از پیش دل من
   می رود، آهوی سوار من است
   آنکه افسانهء وفاش، اثیم
   به جهان ماند یادگار من است

*** *** *** *** *** *** *** ***

   وضع جهان به مردم نادان ندیده به
   خون جگر به سوی شفق نارسیده به
   کو خاطری که چاره شود غصهء ترا
   اشکی که می چکد ز رخت ناچکیده به
   تخم  امید   را  به  گلستان   آرزو
   ارچند  کاشتیم  ولی  نارسیده  به
   دردیست درد هجر و دوایش دو لعل یار
   یارب مرا دو لعل لبش ناچشیده به
   دارم امید آنکه رسد دور بی کسان
   قد دوتای پیر فلک ناخمیده به
   آخر برادران همه از جور روزگار
   گفتند کاش یوسف ما ناخریده به
   گفتم اثیم شکوهء از دور روزگار
   اما به گوش اهل جهان نا شنیده به

هردو شعر را به تاریخ ششم جولای 2008 سروده ام. 

+ نوشته شده در  Sun 6 Jul 2008ساعت 15:35  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

ناشناس

 

  تقدیم به دوست عزیزم جناب دکتور ناشناس!

   گر  بگذرد   ز  باغ  نسیم  نوای  تو 
  بلبل شود خموش ز رشک صدای تو

   گفتی "شگفتگی نکند رو بسوی من"1

  تو خود بهار نازی و گل نقش پای تو

   نازم به بخت کشتی عمرت دمی ببین

  نوح  گشته هم نوای تو و ناخدای تو

   در محفلیکه طوطی شیرینسرا تویی

  ناکس بگو به دیده کشد خاک پای تو

   عمری غزل بسان دُرِ ناب سفته یی

  ای وا  به  ملتی که  نداند بهای  تو

   زان دم که با اثیم سخن از وفا زدی

   هرجا  که گوش می نهد آید ندای تو

1 اشاره به آهنگ (هرگز شگفتگی نکند رو بسوی من)

+ نوشته شده در  Sat 14 Jun 2008ساعت 21:45  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

ترجیع بند


                            ترجیع بند

 فریاد   شنو  که   بر   زبانم------- دودیست رسد زاستخوانم

خورشید جهان فروز گویا-------  پیمانه   کشیده   ا ز  نهانم

آن گلرخ من که قدکشید از------  خون جگر و هوای  جانم

امروز گرفته راهء فرقت------- نه پرسد ازاین ونی ازآنم

او میرود و بخاک پایش------- دو دیده و دل بخون نشانم

  --------------------هیهات که مهر ماهرویان

 --------------------فانی بود همچو این جهانم

 مهتاب کجا و خال رویش------ گل نیست بسان رنگ وبویش

نازک بدنی  که ناز دارد ------ با  باد  صب ا  نسیم  کویش

شب مانده بظلمت وسیاهی----- از طره وحلقه های مویش

اما  دل  من  شرار  گیرد -----  از مجمر دل فریب خویش

هرلحظه در سرای حیرت----- بگشوده ام از امید سویش

     --------------------هیهات که مهر ماهرویان

   --------------------فانی بود همچو این جهانم 

 نه میل گل و بهار دارم ----- نه  آرزوی  قرار  دارم

بنشسته به یاد نرگس او -----من با دو جهان چکار دارم

پروانه رخی که من بیادش--- در سینه دلی چو نار دارم 

از بدر و هلال ماه گویند ---- من دیده  بروی یار دارم

گرعشوه کند بسوی من باز -- از مهر دو عالم عار دارم

    --------------------هیهات که مهر ماهرویان 

   ----------------فانی بود همچو این جهانم

 

+ نوشته شده در  Sat 10 May 2008ساعت 7:52  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

رباعی و دو بیتی

   دیشب که درِِ لبش به لب می سفتم
   آهسته به گوش خویشتن می گفتم
            کاین نقش معجبیست از کلک خیال
                  زان دم که به یادعارضش می خفتم

                             لعل  تو به سرخی  بدخشان  ماند
                             گرد رهء تو به در و مرجان ماند
                                       افسوس که سردی مزاجت با من
                                        دیدم که به سردی زمستان ماند

                                                مرا جان بی رخ جانان چه باشد
                                                مرا این درد بی درمان چه باشد
                                                          نصیحت گو فلک راهرچه گویی
                                                          مرا حرف  دل  نادان  چه  باشد

                                                                      منم مجنون رخساری نگاری
                                                                      اسیر  حلقه  و  زنجیر  یاری
                                                                                  نگیرم دل به دیگر لاله رویی
                                                                                  نبندم  با  دگر  یاری  قراری
َ
+ نوشته شده در  Tue 1 Apr 2008ساعت 19:31  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

بهاریه

                                                    بهاریه

 

    برخیز  بیا  جانا  کان  رفته نگار  آمد

                             آنکو  که  رمید  از ما  امروز کنار آمد

   اقبال    بلند  ما   امرو ز  هویدا   شد

                             کان شاهد هرجایی   با شیوهء  پار آمد

   ساقی قدحی پرکن  وانگه به حریفان ده

                            بشتاب  چو  میدانی  هنگام   خمار  آمد

   لبخند  گل و سنبل  زانروست که قناری

                          خوش گفت که دی رفت و آرام وقرار آمد

   سبز است یمین من سرخ است یسار من

                          یارب به چه تمکینی  این  دیده شکار آمد

   مطرب قدری  سر کن  آهنگ طربناکی

                           حرفی دل مشتاقان  در پردهء تار آمد

                مست   است اثیم  ما  گویا به  مشام  او

                با  نفخهء  نوروزی   پیغام  بها ر  آمد

 

 

+ نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 14:0  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

بیا ساقی بده جامی

 

  بیا ساقی بده جامی  مرا  زان  بادهء خوشرنگ

                            که از جمشید خاتم گیرد،  از کاووس کی اورنگ

   شبی عیش است و مطرب خوشنواز و طالعی فرخ

                           خنک  آندم که  تا دیری  در آغوشت بگیرم تنگ

   عقیق لب چو بگشایی، کجا آن چشمهء حیوان

                            فلک گوید  که اینجا  آ‌ب و آتش میستاید  جنگ

   به بالا سرو را خسرو  به رخ مهتاب را حاجب

                            ز ثری  تا  ثریا  را عنانت  شد  بدین  نیرنگ

                     اثیما گوی  بخت  تو  به  چوگان عذارش  شد

                     دل و جانت بشد آندم که چون افتادی اندر چنگ

+ نوشته شده در  Sat 12 Jan 2008ساعت 15:52  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

نمی کردم چه می کردم

     به یادت باده  در  ساغر نمی کردم چه می کردم

                                            ز مژگانت به دل خنجر  نمی کردم چه می کردم

     حدیث  زلف  مشکین تو  و  بخت سیاهء  خود

                                             به گوش شامگاهان سر نمی کردم چه می کردم

     چو دیدم  سرخیی  لعلت  سرابا  آتشم  بگرفت

                                           اگر رغبت به این اخگر نمی کردم چه می کردم

     ز هجران  تو  شد بیت الحزن  معموره ء عشقم

                                           خرابش  با دو چشم  تر نمی کردم چه می کردم

     چو  دیدم  شمهء  حسن  ترا  در  چهرهء مهتاب

                                           سفر  در  برتو   اختر  نمی کردم چه می کردم

     رموز  عشق را  از چشم  تو  آموختم  ای جان

                                        به خود این شیوه را رهبر نمی کردم چه می کردم

                            به کنج  خلوتی  با خود  همی گفتا  اثیمت  دی

                           به این شعر ترم خوگر نمی کردم چه می کردم

سرودهء فی البدیههء بنده در اقفای غزل مشفق کاشانی  (بدور زندگی نوشم شراب از خون دل اما
اگراین باده در ساغر نمی کردم چی میکردم) - لیل ۲۶ نوامبر ۲۰۰۷ 

لطفآ توجه به حرف ب شود (۱. سرابا  - ۲. برتو اختر)

+ نوشته شده در  Mon 26 Nov 2007ساعت 22:26  توسط مسعود اثیم رحیمی  | 

زین گذرگه به خیال تو گذر باید کرد

               زین  گذرگه  به  خیال  تو گذر باید کرد

                                                 زین  نظرگه  به جمال تو نظر باید کرد

 

                 تکیه  بر حلقهء  زهد  از چه نمایم جانا 

                                                در خم   حلقهء  زلف  تو سفر باید کرد 

    

                 می نگنجد  به زبان  نام  رقیبانم زانک

                                                 لب همان به و زبان بهر تو تر باید کرد

 

                 گر از آن گوشه به دشنام کلامی گویی 

                                               گوش جانرا چوصدف بهرگهرباید کرد   

  

                 خاک  کویت بسرم  تاج شهان را ماند

                                                کیمیاییست  کنون  کحل بصر  باید کرد 

 

                              بوسهء خواهد  اثیم  از لب  شکرشکنت         

                              تا بدان بوسه جهان راچو شکر باید کرد
+ نوشته شده در  Tue 14 Aug 2007ساعت 17:51  توسط مسعود اثیم رحیمی  |